اصالت و هنر

حکایت‌های کهن دیدار

داستان میعاد با هنر، اصالت و عشق گره خورده است؛ حکایتی برگرفته از شش داستان کهن شرق که هریک جلوه‌ای از وفاداری، قرار دیدار و عطر خاطره‌انگیز خاطرات مشترک هستند. در این صفحه، این شش حماسه ماندگار دیدار را بکاوید.

لیلی و مجنون

لیلی و مجنون

مَجنون، دل باخته ی لیلی بود. روزی گفت: “فردا پدرم با بزرگان طایفه برای خواستگاری تو می آیند” ... لیلی گفت: “پدرم به این وَصلت راضی نیست”. مجنون دانست پدر لیلی را عقل دشمن است و خود را دل دشمن. فریادزنان و دیوانه صفت به هر کوی و برزن می خُروشید که دل رفت ...

گويند ز عشق کن جدايی / اين نيست طريق آشنايی
پرورده ی عشق شد سرشتم / جز عشق مباد سرنوشتم
خسرو و شیرین

خسرو و شیرین

شیرین، پیراهن زردفام مُشک بوی را برتن کرد، و روی گلگون نمود به شنیدن صدای خسرو: “پسرم هوای پادشاهی دارد” ... شیرین گفت: “اندوهگین مباش، عشق بر ما پادشاهی می کند. در پای عشقمان جهان به ارزنی نیارزد. دمی بنشین و خستگی از تن بزدای”

نگردم از تو تا بی سر نگردم / ز تو تا درنگردم برنگردم
منم آن سايه کز بالا و از زير / زپایت سر نگردانم به شمشیر
وامق و عذرا

وامق و عذرا

عَذرا دلارام و خورشید وَش پای از آستانه ی معبد بیرون نهاد. نگاهش با نگاه وامِق درآمیخت. بر جای ماند و چندی به او نگریست. وامِق که به همه ی نیکویی ها آراسته بود یک دل نه صد دل دلباخته ی او شد.

ز دیدار خيزد همه رستخيز / برآید به مغز آتشِ مهر تيز
دل هر دو بُرنا برآمد به جوش / تو گفتي جدا ماند جانشان ز هوش
شاه جهان و ممتاز محل

شاه جهان و ممتاز محل

ارجمنـد بانو به غَمزه پرسید: “شاه جَهـان، چه میبینی در نگاهم؟” شاه جَهـان پاسخ داد: “تَلألو رَخشان عشق ... بانوی من، مُمتازمحـل، بارگاهی خواهم ساخت از عاج فیل و پر طاووس که نامت تا ابد بدرخشد بر پیشانی هندوستان. تاج مَحل، مَعبد عاشقان جهان، نشان عشق من، برای تو.”

رواق منظر چشم من، آشيانه ی توست / کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه ی توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار / که توسنی چو فلک، رام تازيانه ی توست
بخت النصر و آمیتیس

بخت النصر و آمیتیس

بخت‌النصر برای تسکین دلتنگی همسرش آمیتیس برای کوهستان‌های سرسبز وطنش، باغ‌های معلق بابل را بنا نهاد: “بر هفت پله ی بابِل، می پراکنم طعم سبزینه ی دیار تو را. من، بخت النصر. بوی دیار تو را می دهد، شمیم خوش عشق... آمیتیس، میهمان من.”

همای و همایون

همای و همایون

همای در آن نقش خیره شد. از می عشق مست گشت و ز پای فتاد. ندای سروش به گوشش فرو گفت: “آن که دین و دل ز دست داده ای، از دل گذر کن تا به دلبر رسی، رنج سفر بر خود هموار کن تا به او رسی.” سفر پرفراز و نشیب او برای وصال، داستان دیدارشان را جاودانه ساخت.