داستان میعاد با هنر، اصالت و عشق گره خورده است؛ حکایتی برگرفته از شش داستان کهن شرق که هریک جلوهای از وفاداری، قرار دیدار و عطر خاطرهانگیز خاطرات مشترک هستند. در این صفحه، این شش حماسه ماندگار دیدار را بکاوید.
مَجنون، دل باخته ی لیلی بود. روزی گفت: “فردا پدرم با بزرگان طایفه برای خواستگاری تو می آیند” ... لیلی گفت: “پدرم به این وَصلت راضی نیست”. مجنون دانست پدر لیلی را عقل دشمن است و خود را دل دشمن. فریادزنان و دیوانه صفت به هر کوی و برزن می خُروشید که دل رفت ...
شیرین، پیراهن زردفام مُشک بوی را برتن کرد، و روی گلگون نمود به شنیدن صدای خسرو: “پسرم هوای پادشاهی دارد” ... شیرین گفت: “اندوهگین مباش، عشق بر ما پادشاهی می کند. در پای عشقمان جهان به ارزنی نیارزد. دمی بنشین و خستگی از تن بزدای”
عَذرا دلارام و خورشید وَش پای از آستانه ی معبد بیرون نهاد. نگاهش با نگاه وامِق درآمیخت. بر جای ماند و چندی به او نگریست. وامِق که به همه ی نیکویی ها آراسته بود یک دل نه صد دل دلباخته ی او شد.
ارجمنـد بانو به غَمزه پرسید: “شاه جَهـان، چه میبینی در نگاهم؟” شاه جَهـان پاسخ داد: “تَلألو رَخشان عشق ... بانوی من، مُمتازمحـل، بارگاهی خواهم ساخت از عاج فیل و پر طاووس که نامت تا ابد بدرخشد بر پیشانی هندوستان. تاج مَحل، مَعبد عاشقان جهان، نشان عشق من، برای تو.”
بختالنصر برای تسکین دلتنگی همسرش آمیتیس برای کوهستانهای سرسبز وطنش، باغهای معلق بابل را بنا نهاد: “بر هفت پله ی بابِل، می پراکنم طعم سبزینه ی دیار تو را. من، بخت النصر. بوی دیار تو را می دهد، شمیم خوش عشق... آمیتیس، میهمان من.”
همای در آن نقش خیره شد. از می عشق مست گشت و ز پای فتاد. ندای سروش به گوشش فرو گفت: “آن که دین و دل ز دست داده ای، از دل گذر کن تا به دلبر رسی، رنج سفر بر خود هموار کن تا به او رسی.” سفر پرفراز و نشیب او برای وصال، داستان دیدارشان را جاودانه ساخت.